تبليغاتX
پرنده ی آبی
رفت           ...             رفت

رفت           ...             رفت

رفت           ...             رفت

+ نوشته شده در 2011/4/1ساعت 13:23 توسط Coralie |

سلام صفحه ی سفید و کوچک من...چقدر مواظبت نبودم. من را ببخش.
+ نوشته شده در 2011/1/29ساعت 0:11 توسط Coralie |

یک وقتهایی، یک چیزهایی می آیند توی زندگیت تا تو را از این رو به آن رو کنند، جوری که توی آینه هم خودت را نشناسی. حالا من خودم را دیگر توی هیچ آینه ای نمی شناسم. درد دارد. می فهمی؟

پ ن: شبی که من  دیروز صبحش کردم را فقط دوست دارم یک نفر، طعمش را بچشد...با توام.

+ نوشته شده در 2010/12/17ساعت 10:46 توسط Coralie |

اینکه یک شب دلت چنان بگیرد که بیایی بنشینی پشت این شیشه ی رو به هیچ کس باز، و بخواهی خودت را پخش کنی روی این جعبه ی رنگ به رنگ، یعنی که هوا حسابی پس است، یعنی که دانشمندان دروغ می گویند که کره ی زمین روز به روز گرمتر می شود، (یا اگر راست بگویند من سهمی ندارم از این گرما)، یعنی که... کسی اینجا دلش حسابی تنهاست… تنها.

 Il était une fois une petite fille qui habitait une planète à pain plus grande qu’elle. Elle était tellement seule dans sa petite vie mélancolique et aimait bien le coucher du soleil. Vous savez ? Quand on est tellement triste, on aime bien le coucher du soleil…

 

+ نوشته شده در 2010/12/16ساعت 21:8 توسط Coralie |

یک فصل جدید از زندگی من هم شروع شد...اینجا با خودم تقسیمش می کنم.

پ ن: چرا این کلمه ی فصل جدید انقدر بار مثبت دارد هی؟

+ نوشته شده در 2010/12/13ساعت 23:50 توسط Coralie |