رفت ... رفت
رفت ... رفت
پ ن: شبی که من دیروز صبحش کردم را فقط دوست دارم یک نفر، طعمش را بچشد...با توام.
اینکه یک شب دلت چنان بگیرد که بیایی بنشینی پشت این شیشه ی رو به هیچ کس باز، و بخواهی خودت را پخش کنی روی این جعبه ی رنگ به رنگ، یعنی که هوا حسابی پس است، یعنی که دانشمندان دروغ می گویند که کره ی زمین روز به روز گرمتر می شود، (یا اگر راست بگویند من سهمی ندارم از این گرما)، یعنی که... کسی اینجا دلش حسابی تنهاست… تنها.
Il était une fois une petite fille qui habitait une planète à pain plus grande qu’elle. Elle était tellement seule dans sa petite vie mélancolique et aimait bien le coucher du soleil. Vous savez ? Quand on est tellement triste, on aime bien le coucher du soleil…
پ ن: چرا این کلمه ی فصل جدید انقدر بار مثبت دارد هی؟